X
تبلیغات
رایتل

انگارش دیدگان : 79794

گنج ما

قفسه‌ی هنر

یکشنبه 10 آبان‌ماه سال 1388

سعید آرمات

شاعر که کبک نیست

 

در جهان ِمتن نمی شود خط کشی دقیقی داشت .بلکه این سیاست است که متنها را خط کشی می کند.به متنها نمره ی قبولی و مردودی می دهد.همان طور که به مردان سیاسی.اگر چه برای ما ادبیت متن از هر چیزی مهم تراست اما در یک متن تنها ادبیت خوانده نمی شود ای بسا معناها در یک متنِ ادبی که از ادبیت آن پیشی می گیرند.




ای بسا همین معناها که مسبّب گردن زدن متنی می شوند؛ اگر مؤلف مرده باشد. وای بسا مسبّب گردن زدن مؤلفند که در این صورت متن از مؤلف خوش اقبال تراست!متنی که با خوانشی سیاسی مواجه می شود شاید خیلی خوش اقبال نباشد.اگر آن متن ویژ گی های برجسته ی ادبی هم داشته باشد امروزش به زودی فردا خواهد شد.می توان امید داشت که با قرائتی اجتماعی به جای سیاسی هوای تازه به متن بپاشانیم .

سیاست و اقتصاد به علاوه ی هنر شاید عمده ترین وجنجالی ترین مباحث عصر ما باشد.چه طور می توان شعر یا هر متن دیگری را از اینها خالی کرد آنهم اگر شاعری باشی در قلب خاور میانه.وسط مرافعه ی نفت و در میدان تیر تنش ها و انقلاب های سیاسی.نفتت را گرفته باشند و در سفره ات نان نباشد. همیشه نگران دست و پایت باشی و احساس کنی امعا و احشایت در اختیارت نیست.در وضعیت ما از یک شاعر چه توقعی می توان داشت. برف باریده است و دستها یخ زده است شاعر که کبک نیست.



در خاور میانه

من چرا قفلم

پاره های آجر با باز شدن در یخچال

به جای سبد سبزی به جای پارچ آب می ریزند بیرون

بعد از کلید انداختن پشت در

با اخبار جنگ چیزی در یخچال همیشه منفجر است  

دنبال چسب زخم بگردم تا زخمها از روی پاها پریده اند

روی گلبرگهای گلدان نشسته اند

در خانه ای که همه چیزش عوضی است

من برای یک زندگی تا هشتاد سالگی کاملن آماده ام

تخم مرغ ها برای بعد از بازی فوتبال

 استکانها را برای بعد از دعوا با هم خانه

وصدای بلند اخبار برای بهتر اتو شدن یک شلوار

در یک زندگی ضروری ایرانی

غیر ضروری ها زوری است

مثل این که  دست را حتمن به موقع بگذارم روی لبم 

در علامت تعجّبی که برای دیدن یک دوست الزامی است

خریدن روزنامه و ماست برای بودن در خیابان الزامی است

چند دانه سیب دو شب مانده برای چند پیش دستی

                                  برای عسلی ِ کهنه الزامی است

در عوض کردن کانال های پیاپی رفتن از شبکه های مربوط به ماهی ها

به کانال های مربوط به جنگ    پریدن روی کانالهای پرنو از اخبار اتفاقات داخلی

در خاور میانه خانه با اخبار جنگ به حال عادی بر می گردد.

 این را حتی یخچال می داند                                   

عند اللزوم در این اتاق به روی همه باز است .




خیابان آزادی

در خیابان می زدند

اشک جایی پیدا می کند می رود

خون جایی پیدا می کند می ایستد

سیستم تهویه مترو تهوّع داشت

در انتظار گودو ما دونفریم کنار ایستگاه اتوبوس من و اشک

 زده ایم از مترو بیرون

من که خون باید بپرسم اشک

قرار از کدام طرف بود

فرار از کجا

گودو  دو انگشت ته حلق خود کرده  من وتو استفراغیم

در ایستگاه مترو شلوار پاره ایم      پاره ایم

ما هم می زنیم  از حرفهایی که دوست من چشم داشت حالا ندارد

                            مننژیت نداشت حالا دارد

در رگ گردنم دست برده بودند در چشمت در امعا و احشا

در معده در مقعد  

اصلن برای همه ی ما بعدن دارند

ما هم می زنیم از حرفهایی که با صدای بلند از تو سخن از به آزادی است

من در صدایم چیزبلند ی نداشتم        بریدند

در سینه های دوست من نفت نبود      بریدند

صداهای من در تو ضبط  تو در صداهای من

 ضبط در نقطه ای کور در آسانسور می ترسیم ضبط

در نقطه ی دوری وسط دکمه ی مانتوی تو ضبط در نقطه ی پشت سوتین  تو ضبط

در پمپ بنزین در سکس در لحظه انزال بنزین در باک

راهی که همیشه از دور می آید آزادی است   با نمای بلند

آزادی باران است از وسط دکمه ی پریده ی مانتو

نخ ِبریده را گرفته چکیده روی لخته ی خون تو بر کفش سبز



در داروخانه

در داروخانه باز عسل می فروختند

ماهی که گوشواره شده بود در گوش زن ایلیاتی

و پرده ی پاره ی گوش  که داشت بر می گشت از سمت کودک پاکستانی

با آن خال درشت زیر چانه

در دو موقعیت گروتسک؛

هم می توانستم رگ مشتم را در شیشه ی دوازده میل پیشخوان باز کنم

هم انگشت اشاره در عسل زن ایلیاتی فرو ببرم

بگیرم به سمت کودک پاکستانی

من در موقعیت ایران   خرداد هشتاد و هشت

در تی شرتی که پشت وروست

با چند دانه موز که برای فتق پدرم

وسط داروخانه با انگشت عسلی به سمت کسی

اعلام یک کودتا می کنم

همین قدر که کوتاه در شیشه ای را باز کرد و

بدون تعارف شرجی  با دار و دسته اش پرید تو

بخشی از ران من می سوخت  حتمن به خاطر انگشت عسلی که توی جیبم بود

وقتی در ماشین را می بستند برق از چشم باتوم پریده بود

نگاه کبود زن ایلیاتی به جای خالی انگشت من در عسل بود .




آخرین مطالب