X
تبلیغات
رایتل

انگارش دیدگان : 79794

گنج ما

قفسه‌ی هنر

چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1389
شعرهای نادر!!

  

 

پس از رکود چند وقته ی جلسات ادبیات یک چهار شنبه ی به یاد ماندنی در جلسه ی شعر خوانی در خانه ی شهریاران جوان؛ شعر های ساده ی نادر انصاری سبب شادی ما شد. ماییم حالا و همین شادی های کوچک . او هم مثل خیلی از یازده ساله های امروز از  خیلی چیز های ما بزرگترها سر در می آورد و از خیلی چیز ها هنوز نه اما به چیزهای که ما در شعر به دنبالش هستیم هنوز فکر نمی کند .  چه بهتر که او به طور طبیعی در حد ادراک خود از جهان بنویسد . شعر های او بدون هیچ پیش شرطی صرفاً به خاطر داشتن ذهنیت ساده شعرند . پیش نهادی هم اگر قرار است به او داده شود باید در جهت برانگیختن بیشتر تخیل او باشند و تقویت حس و نگاه ساده اما دقیق شاعرانه تا ارائه ی فرمولها و تکنیک های شعری . جسارت می تواند اولین نشانه شاعر باشد که با داشتن این امکان خود به کشف و ای بسا اختراع تکنیک ها و فرمول ها نایل خواهد آمد او را بهانه می کنیم برای گفتن این مطلب که ناتوانی نظام آموزشی فعلی ما در باروری خلاقیتها ی بچه های روزگار ما کافی است تا میلیونها موجود خلاق صرفاً به دستگاههای بی احساس حفظ فرمول بدل شوند .تقلیل یافتن حس انسانی در حد  . memori ما دیگر آتش این معرکه را تیز تر نکنیم .

همان چند شعر ساده ی او را برای یاد آوری دوستان حاظر در آن جلسه وآشنایی دوستان دیگر اینجا مرور می کنیم . با تشکر از رخشنده پاسلار – مادر نادر – که این شعرها را برای من ارسال کرده است.

 

 

مرد بطری به دست
بر روی لنگرگاه
به پشت سر خود نگاه کرد
انگار دخترک
داشت با مرغان دریایی ...  

تق   !!

آقایم سر کلاس فارسی
یک پس گردنی به من زد
من شعرم را فراموش کردم
-----------------------------------------

 

 

همانجا بایست
دارم گیرت می آورم
ناگهان گل سیاهی را
همراه با باد در حال پرواز دیدم
اما فهمیدم آنچه را که می خواستم
فراموش کرده ام :عشق !
--------------------------------

 

 

آخرش یک صندلی باقی ماند
آخرش تو لج کردی
آخرش ...آخرش!
این "آخرش" ها کی تمام می شود ؟
اما آخرین آخرش این بود که :آخرش آن در باز شد
و تو آمدی  .

                                                  

                                            نادر انصاری  

 

 

 

 

 

 

 



آخرین مطالب