انگارش دیدگان : 79926

گنج ما

قفسه‌ی هنر

یکشنبه 10 آبان‌ماه سال 1388

امین امیری

 

بالکن در نیار از خودت                                                   

 


سر می زند از آن که بفهمی بیش نیست آفتاب

این یعنی کرکره با دست های تو رفت

در دست های تو صبح  شد

 

دست ها را گرفت می توان پیش رفت

به وقوع است عشق به سرعت برق لبی

در یک خون بازی ساده به وقوع وَ زل به تو است

 

حتا از کشته یک سوسک در آورد خنده های تو را می توان

چندش کمی از توست می توان بالایش گرفت وُ نوازش کرد

گوشه هایی را به تو برخورد و نبوسید

فقط چندش که نیست

کشتن که نیست

استکان ها که هر صبح ما از آن می خوریم

بالکن که هر صبح ما از آن می رویم

با تایپ در سرانگشتان تو جمع اند

 

می توان خنده را آیا به دندان گرفت

هوس پریدن از چند طبقه پایین  از زلف خورده به تاب بود

زیر من را زیاد  صدای من را حتا از ضبط پراید  ازدل قسطی بلند کرد

 

دست ها را گرفت می توان

در به عقب راند پله ها را به وجود آورد

سوار بر نرده ها طبقات را کنار برد

و از سقفِ

            غار

                قطره ای

                           افتاد  صدا داد

 

 

از آن که بفهمی بیش نیست 

وقوع مثل روز روشن است

 

 

 

 

نقطه ی جوش

 

جایی برای این که تو به جوش بیایی

آن معده منست

جایی برای این که تو به هم بریزی به خیابان وُ به آتش بکشی آن را با انواع سوپ و سطل زباله در حالی که اتوبوس وُ جمعیت  جمعیت و اتوبوس داد می کشد

آن معده منست

جایی که من مانده ام و این تیر معلق

گفتم: هیچ کس مثل من با تو به جز نیست   ای تیر

در این حال من یک کشته که دست به دست بودم   بودم

 

من جایی برای این که تو بیایی به سراغ دارم جریان خون

اما باید فکر کنم چگونه چشمانم را باز و بسته کنم

همه چیز از میان ما برداشته شود

( پل هوایی  پیتزا  تیرهای برق  پل های برق  پیتزا  تیر هوایی)

من را در انتظار خسته می کنی پس در انتحار بیا

کافیست یکی از این تیرهای برق به من بخورد وقت قدم زدن

آن وقت به خونی که زیر دکمه ها چال کرده ای رسیده ای

 

هیچ کس مثل من با تو به جز نیست

گفته بودم: وقتی فکر خیال حرکت از کنار تو ندارد چه قلب چه کمر

(این برای هرجای دیگری از بدن مایه خستگی ست)

به پایین پله می خورد کمر

مین ها در این مدت پشت مهره های پشت جای مو سبز می شوند

وقتی بی تابی دسته ای مو می آید به سراغت

به پایین کمر پله می خورد

این جا زیرزمین است

(جایی که تو در آن جایی که تو را به هم ریخت)

در تاریکی زیرزمین آدم از سفیدی ملحفه ها می گریخت به اتفاق غذایی که از شب قبل وُ

تهوع به دریچه ها مانده بود

آن معده منست

 

شب ها را چه می خوری تو قاطی درد

تیلیت نان و نفت آقا

غیر از برقه و شلوار زری با خودت چی داری خانوم

یک مانتوی جیغ  پوستم و برگ درخت حرا که آن جاها را پوشیده است

جایی برای این که تو به هم بریزی آب دریاها و آب گوشت

آن معده منست

 

حالا جمع می زنم این جاها را وَ اتوبوس گرفتگی رگ و راه را مسافت داشت

و موش هایی که در خون من شریان داشتند بال بال می زدند

کمر پله و حالم به هم خورده بود

تهوع به دریچه ها مانده بود

تو تا به حال عکست را به روی شیر آب دیده ای یا دسته ی در یخچال

(موش آب کشیده یعنی)

آن وقت دکمه ها را بکن

سفیدی پوست ملحفه است

انگار که زمین چال می کنی به خون رسیده ای به ناف و نفت

 

حالا جایی برای این که تو به جوش بیایی

به صورت من مانده است

من حالا هر روز صبح تو را توی آینه می بینم

سرخ سفید  سیاه سفید

 

وقتی فکر خیال حرکت از کنار تو به هم ریخت باز هم می بینم

کسی فکرش نمی کرد نعش من ورود به فست فودهای آسمانی کند

ولی کرد

دیدید

این از شروط ملکوت خداست

هر کس که به روی نافش پلک بزند با دو بال ورود می کند

 

ولی باز جا گذاشت من را اتوبوس وُ جمع   کنار آن پل هوایی

حالم خراب بود و بالا می آوردم

باخودم می گفتم:

دنیا را باید از ناف دید و خندید و برید


آخرین مطالب