انگارش دیدگان : 80142

گنج ما

قفسه‌ی هنر

شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1388

  امین امیری


باد باعث یک بند رخت شد

این اتفاق انقدر تکان دهنده بود که آتش گرفت

و به سرعت باد و برق لبت دور شد

ماه که سنجاق بود به بالکن رسید

موهای تو را به بغل داشت

آن وقت خنده تو به بند رخت خورد به لباس های زیر

و من از موهای تو دست کشیدم

 

این جا یعنی درست پهلوی تو چه چیز کار آتش نمی کند

آن جا که بوسیده بود گلوی تو بود درست است

راه عطسه بسته بود

راه عطش از تابستان میان بر می گذشت

هراس تو از آب و صدای اسب سیفون ساخت

یخچال یا گودال بالاخره شد

دست هایی که به سینه زدند میان بر به آب زدند

این آخری دل شیر می خواهد

گرفتن تو از آب باز

آن جا که بوسیده بود باز

 

کنار رفت و قرمز معلوم افتاد

کمی بعد معلوم شدی که گفت: آتش

آنچه دیدم می شنیدم نبود

زرد خودم بود بی صدا

پرو می شدم از تو

دیدم   زانو زدم   بلوزم را شبانه گرفتم بغل  و شبانه گریختم 

بالکن را بهانه کردم

آن وقت خنده های تو همه را به دوزار می گرفت

مشکی انبوه بود از چشم

کجا می رفت تا خنده

پا می شد در کفشی که پر بود از گل به خودم

پیدا می شد بالاخره جورابم آن هاله بو

در ماه آن مجله پورنو

ور می رفتم با دسته در گودالی هوایی

 

تا این که بعد فقط کمی بعد آمد

درست پهلوی تو آن جا که بوسیده بود

باد دست برده بود پیش از این ترس ترمز نبود

ایستاد باد تو را کادو کرده بود

رژها سرهای بریده اند

اشک ها چشم نشنیده اند

دیدم دست ها تکان می خورند با تخت روان شانه های لرزان من اند

بریدم   اسب بند نمی آمد

تکان دهنده بود اما نه انقدر که بگویی: دواگلی

پیدا می شد در کشوی هر کس که یک سر و دلی داشت

در پلاستیک دوا

قرمز ریز زرد درشت

تلق های پر صدا

در راه آب  بقایای ماهی و بال

بند نمی شد هرجا هرکی هروقت که می شد می آمد

یک عکس تکی توی عینک آفتابی می افتاد

با شکاری  که زیر پا گذاشته بود ماه ها را  آب ها را

 

اما پهلوی تو آتش علامت است

عرق گیر علامت است

 

آنچه می دید  نشنیده بود

باد باعث یک بند رخت شد

و این یعنی که

خنده دار شد



آخرین مطالب